زمستان بود....چه سرمایی!....چه سرمایی!
نگارستان قلب دخترک خاموش و بس تاریک......طفلکش را سخت در آغوش میفشرد و راه طی میکرد
به پایی لرز لرزان و دل پر بیم
در این دهکده ماتم که بس وحشت فزا بود و بس ساکت
نه جنبنده , نه آدم , بس همه باد و درخت مرده و هرزه , که با هر جنبشش بر صورت دختر بزد گه
خراشي , گه برش.
آه چه دردي!.. آه چه دردي....
و چه طولاني رهي بود , راه سخت , راه بس پر سنگ و لاخ.
طفلکش بس سرد و بس ساکت , توانش را نبود بر نالش بر اشک.
دخترک گاهي به سختي پاي خيسش ز برفک هاي سرد را رها مي ساخت ز چنگال ريشه بي رحم از
تبار اين درخت کاج , کاج بس گستاخ که در اين سرماي وحشتزا , در اين دهکده ماتم , قد علم کرده چه
راست! ....دخترک اما ديدگانش خيس اشک و خون , دلش پر بود ز رشک, رشک ايامي گرم , رشک
آلونکي زيبا که دارد مهدي از براي خواب طفلش...طفلکش را مي فشرد و بغض ميکرد...
ساعتي چند راه کج کرد... بي پناه , پر غم , بر نشست و دمي آسود و سرما بس که مرگ آور بود و
خواب آور به سان خواب آهو بچگان در فصل سرد , ببردش در دل رويا و او ديد چه رويايي!...چه رويايي!
طفلکش بس شاد و بس سرمست, ميکند خنده به ناز در کپر (آلونک) , در مهد (گهواره) و مي بالد و بر
ميخيزد! دخترک بس شاد و بس مسرور و چه بي غم طفلکش را داشت مي پروراند آرام و چه گرمايي!
چه گرمايي!... بس که داغ بود و بس سوزان گذر کرد از در رويا و آمد در اين دهکده ماتم به دست دخترک
تا که بيدارش کند از خواب..دخترک شاد ز رويا اما با دلي پر ترس از اين تاخير , راه طي کرد ز نو...مدتي
چند گذشت تا رسيدش به سر منزل مقصود , کپر بود روزگاري اما شده ويران حال! آري اين منزلش که
مي ديد هر روز به خواب که در آن بود مهدي از براي خواب طفلش, چه ويران و چه سرد افتاده و ديد از
پس دوستاني بي فهم, بي فهم رويا که نشان مي دادند با انگشت راهي سخت آسان, منتها به کپري
ديگر که در آن هيچ نشان از مهدي نيست از براي خواب طفلش. دخترک اشک ها ريخت ز نو از براي کپر
ويران شده با تاخيرش...در دلش اما نوري است به هواي کپري بس دور با راهي سخت که در آن هم
مهدي است از براي خواب طفلش. مهدش اما نيست به زيبايي آن ويران شده اما عاقبت طفلکش در آن
بس راحت است و شاد.... دخترک خوشحال , ره نو را که به ذهنش تابيد چون نور سحرگاهي باز ميگويد
از براي دوستان...دوستان بي فهم نشان ميدادند باز آن کپر بي مهد.
دخترک اصرار ...ديگران انکار
دخترک گريان ,با اصرار, داد ميزد نمي خواهم کپري بي مهد از براي طفلکم...آن ديگران, کور ز روياي
گهواره باز مي گفتند کپر بي مهدشان بس چه نزديک است به اين ويرانه اما آن دگر بس دور!
دخترک اصرار .... ديگران انکار
دخترک فرياد آخر اين طفلک معصومم را مهدي لازم است تا ببالد در آن , بياسايد!
طعنه ها آغاز!..چه تاخير تو بود که ويران ساخت کپر زيباي با مهد ديارمان ! چه کردي در ره!!؟
دخترک فرياد که زورم را همين مقدار , توانم را همين بود!
به پايم تاول است اکنون و بر صورت خراش است حال!
و آنها طعنه و نيش که نه بيش از اين بود تو را زور و توان!
اينک اما تو و طفلت بپوسيد درآن ره که ما امر کنيم!!!
پی نوشت: براي سهراب شهيد راه سبز
من ميبينم
من ميبينم،
و سرانگشتم را كه به تاراج ميبريد
با پلكم مينويسم
با مژههايم نقاشي ميكنم
با تكان سرم
سرودي ميسازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خوردهايد
با چرمينهاي از پوستشان
برابر من راه ميرويد
چمداني پرم
كه تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفتهام كه همهمهاي شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود ميلرزم
(شعر از شمس لنگرودي)