X
تبلیغات
جادو






















جادو

یه کم جادو هم بد نیست...

داشتم از باشگاه برمیگشتم .هوام حسابی گرم.بنده هم درحال تمرین خوانندگی همراه با آهنگ ضبط ٫توو مایه های چه چه!!! یهو دیدم یه خانومه زد بغل از ماشین پیاده شد. با حالت فوق خشن  همچین مثل اُما ترومن! در صندلی عقب باز کرد و گوش به همراه گیسوان!! یه دختر ۱۶ .۱۷ ساله رو گرفت کشیدش از ماشین بیرون!!  شالشو از سرش به همراه مقداری زلف کند !! انداخت زمین!!و بسیار با محبت جلوی چشمان ملت!!  سر و صورت و هیکل مبارک دختره رو مورد عنایت قرار داد!!!بعد هلش داد(پرتش کرد!) تو پیاده رو ٫کیف دختره رو از تو ماشین برداشت و با یک پرتاب سه امتیازی کوبوند!!!( همون کوبید) توو صورت دختره!!!  بخدا همچین سریع میزد این بچه رو که همه این ها توو کمتر از ۲۰ ثانیه رخ داد!! دیگه من رد شدم نفهمیدم آخرش کشت دختره رو یا نه، ولی ممکنه  تو اخبار بشنوین ایندفعه یه زن زده یه دختر رو جلو چشمان مردم همیشه در صحنه کشته !!! 

* نصف این ماجرا رو از آینه دیدم ! شانس اوردم به ملت نزدم !!

** حالم از  این دنیای خشن به هم میخوره

*** پرایدی پشت سرم وایساد جلوشون هی بوق میزد!!! حالم ازدلقک هام بهم میخوره 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 15:24 توسط افسونگر| |

 

 

پدری که از کنار اتاق پسرش رد می شد با تعجب متوجه شد که بر خلاف هميشه رختخواب بسيار مرتب است  و اتاق مرتب است . همه چيز جمع شده. سپس متوجه شد که پاکت نامه ای طوری روی بالش گذاشته شده که توجه را جلب کند . روی پاکت نوشته شده بود «به پدرم» . با بیقراری شومی پاکت را باز کرد و در حاليکه دستانش می لرزيد خواند:  

پدر گرامی؛

 

با شوربختی فراوان اين نامه را به شما می نويسم. من با دوست دختر جدیدم گريخته ام، برای اينکه میخواستم با صحنه ای که شما و مادر بوجود می آورديد مواجه نشوم. من اشتياق و احساسات قريبی نسبت به استِیسی پيدا کرده بودم، او بسيار نازنين است، اما ميدانستم که شما او را نخواهيد پذيرفت، برای اينکه او گوشواره ها و زنگوله های متعددی به همه جای تنش و خالکوبی های زيادی روی بدنش دارد، او لباس های تنگ چسبان مخصوص موتور سوار ها را می پوشد، و همچنين چندين سالی هم از من بزرگتر است. اما فقط احساسات و اشتياق من نيست، پدر، او حامله هم هست. استِیسی گفت ما بسيار خوشبخت خواهيم شد. او تريلری در کنار جنگل دارد و حتی هيزم کافی برای گرم کردن در زمستان هم فراهم آورده است. ما آرزوهائی را باهم شريک شده ايم و يکی از آنها داشتن بچه های زياد است. استِیسی چشمان مرا به حقايق زيادی باز کرد که ماری جوانا هرگز نکرده بود، در واقع اين ماده کسی را صدمه نمی زند. ما خودمان به کشت آن اقدام خواهيم کرد، و آنرا با ديگران که در گرد ما خواهند بود هم معامله خواهيم کرد می توانيم از آنها کوکائين و اکستاسی بگيريم. در ضمن دعا خواهيم کرد که علم بدانجا برسد که چاره ای برای ايدز پيدا کند تا شايد استِيسی حالش بهتر شود، مطمئنا او لايق اين است که از اين بيماری نجات پيدا کند. نگران نباش پدر من 15 سالم است و ميدانم چطور از خودم مراقبت کنم. روزی خواهد رسيد که بتوانم به خانه برگردم و آنگاه شما نوه های خود را ملاقات خواهيد کرد.

 

با عشق

پسر شما

جان  

توضيح:

پدر جان هيچ کدام از اين ها که در بالا نوشتم حقيقت ندارد من منزل تامی هستم. ميخواستم فقط ياد آوری کنم که خيلی چيز های وخيم تر و بدتر از يک کارنامه مدرسه هم وجود دارد که روی ميز تحرير من است. شما را دوست دارم!! وقتی اوضاع مناسب بود و من در امان بودم تلفن کنيد برگردم.

نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 19:32 توسط افسونگر| |

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع

ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا

چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی

خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در

آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

 

نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت 17:28 توسط افسونگر| |



 


 

شعر جالب يک بچه آفريقايي با استدلال شگفت انگيز اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005شده.

 
************ *****

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم


وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم


وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم


و تو، آدم سفيد


وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي


وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي


وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي


و وقتي مي ميري، خاکستري اي


و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟





نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 10:55 توسط افسونگر| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!!

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه می سازد!!

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد!...

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در آن

سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را!!

                                                                                                      دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 18:57 توسط افسونگر| |

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست دوره ارزانیست!!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!!

آبرو قیمت یک تکه نان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!!

نوشته شده در جمعه 25 تیر1389ساعت 12:38 توسط افسونگر| |

زمستان بود....چه سرمایی!....چه سرمایی!

نگارستان قلب دخترک خاموش و بس تاریک......طفلکش را سخت در آغوش میفشرد و راه طی میکرد

به پایی لرز لرزان و دل پر بیم

در این دهکده ماتم که بس وحشت فزا بود و بس ساکت

نه جنبنده , نه آدم ,  بس همه باد و درخت مرده و هرزه , که با هر جنبشش بر صورت دختر بزد گه

خراشي , گه برش.

آه چه دردي!.. آه چه دردي....

و چه طولاني رهي بود , راه سخت , راه بس پر سنگ و لاخ.

طفلکش بس سرد و بس ساکت , توانش را نبود بر نالش بر اشک.

دخترک گاهي به سختي پاي خيسش ز برفک هاي سرد را رها مي ساخت ز چنگال ريشه بي رحم از

تبار اين درخت کاج , کاج بس گستاخ که در اين سرماي وحشتزا , در اين دهکده ماتم , قد علم کرده چه 

راست! ....دخترک اما ديدگانش خيس اشک و خون , دلش پر بود ز رشک, رشک ايامي گرم , رشک

آلونکي زيبا که دارد مهدي از براي خواب طفلش...طفلکش را مي فشرد و بغض ميکرد...

ساعتي چند راه کج کرد... بي پناه , پر غم , بر نشست و دمي آسود و سرما بس که مرگ آور بود و

خواب آور به سان خواب آهو بچگان در فصل سرد ,  ببردش در دل رويا و او ديد چه رويايي!...چه رويايي!

طفلکش بس شاد و بس سرمست, ميکند خنده به ناز در کپر (آلونک) , در مهد (گهواره) و مي بالد و بر

ميخيزد! دخترک بس شاد و بس مسرور و چه بي غم طفلکش را داشت مي پروراند آرام و چه گرمايي!

چه گرمايي!... بس که داغ بود و بس سوزان گذر کرد از در رويا و آمد در اين دهکده ماتم به دست دخترک

تا که بيدارش کند از خواب..دخترک شاد ز رويا اما با دلي پر ترس از اين تاخير , راه طي کرد ز نو...مدتي

چند گذشت تا رسيدش به سر منزل مقصود , کپر بود روزگاري اما شده ويران حال! آري اين منزلش که

مي ديد هر روز به خواب که در آن بود مهدي از براي خواب طفلش,  چه ويران و چه سرد افتاده و ديد از

پس دوستاني بي فهم, بي فهم رويا که نشان مي دادند با انگشت راهي سخت آسان, منتها به کپري

ديگر که در آن هيچ نشان  از مهدي نيست از براي خواب طفلش. دخترک اشک ها ريخت ز نو از براي کپر

ويران شده با تاخيرش...در دلش اما نوري است به هواي کپري بس دور با راهي سخت که در آن هم

مهدي است از براي خواب طفلش. مهدش اما نيست به زيبايي آن ويران شده اما عاقبت طفلکش در آن

بس راحت است و شاد.... دخترک خوشحال ,  ره نو را که به ذهنش تابيد چون نور سحرگاهي باز ميگويد

از براي دوستان...دوستان بي فهم نشان ميدادند باز آن کپر بي مهد.

دخترک اصرار ...ديگران انکار

دخترک گريان ,با اصرار, داد ميزد نمي خواهم کپري بي مهد از براي طفلکم...آن ديگران, کور ز روياي 

گهواره باز مي گفتند کپر بي مهدشان بس چه نزديک است به اين ويرانه اما آن دگر بس دور!

دخترک اصرار .... ديگران انکار

دخترک فرياد آخر اين طفلک معصومم را مهدي لازم است تا ببالد در آن , بياسايد!

طعنه ها آغاز!..چه تاخير تو بود که ويران ساخت کپر زيباي  با مهد ديارمان ! چه کردي در ره!!؟

دخترک فرياد که زورم را همين مقدار , توانم را همين بود!

به پايم تاول است اکنون و بر صورت خراش است حال!

و آنها طعنه و نيش که نه بيش از اين بود تو را زور و توان!

اينک اما تو و طفلت بپوسيد درآن  ره که ما امر کنيم!!!


پی نوشت: براي سهراب شهيد راه سبز

من مي‌بينم
من مي‌بينم،
و سرانگشتم را كه به تاراج مي‌بريد
با پلكم مي‌نويسم
با مژه‌هايم نقاشي مي‌كنم
با تكان سرم
سرودي مي‌سازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خورده‌ايد
با چرمينه‌اي از پوست‌شان
برابر من راه مي‌رويد
چمداني پرم
كه تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفته‌ام كه همهمه‌اي ‌شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود مي‌لرزم

(شعر از شمس لنگرودي)

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 17:22 توسط افسونگر| |