تبليغاتX
جادو
یه کم جادو هم بد نیست...


جادو








همیشه از خدا خواسته هایی داریم ...موقعیتهایی رو توی رویاهامون تصور میکنیم و از ته دل آرزو میکنیم که خدایا این حاجت منو بده ...خدایا اگه بشه چی میشه! ولی آیا خواسته های ما از اوستا کریم خواسته واقعی ایست یا اینکه خودمون با کمی تلاش میتونیم بدست بیاریم..آیا توشه ای برای آخرتمون میشه یا هیزمی برای فردا؟....


از خداوند خواستم درد را از من بگیرد.

خداوند گفت نه.

وظیفه من نیست دردت را از بین ببرم. تو خودت باید دردها را رها کنی.

از خداوند خواستم فرزند معلول مرا شفا بخشد.

خداوند گفت نه.

روح فرزندت سالم است جسم هم موقتی است.

از خداوند خواستم به من بردباری عطا کند.

خداوند گفت نه.

بردباری حاصل فرعی آزمایشات سخت است. اعطایی نیست بلکه باید آن را به دست

آوری.

از خداوند خواستم رنج را از من بگیرد .

خداوند گفت نه .

رنج شما را از جاذبه های دنیایی دور میکند و به من نزدیک.

از خداوند خواستم روحم را تعالی بخشد.

خداوند گفت نه.

شما باید خودتان رشد کنید و من به شما شکل می بخشم که بارور شوید.

از خداوند خواستم همه چیزهایی که موجب لذت بخش بودن زندگی میشود به من

بدهد.

خداوند گفت نه.

به شما زندگی می دهم تا از همه چیز لذت ببرید.از خداوند خواستم به من کمک کند

دیگران را همان قدر دوست داشته باشم که او مرا دوست دارد.

خداوند گفت هان... سرانجام سر عقل آمدی.

از خداوند خواستم برایم دوستانی بفرستد.

او شما را فرستاد... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 21:54  توسط افسونگر  | 


  مردی با خود زمزمه کرد :"خدایا با من حرف بزن"

  یک سار شروع به خواندن کرد....اما مرد نشنید.

  فریاد برآورد "خدایا با من حرف بزن"

  آذرخش در آسمان غرید.....اما مرد گوش نکرد.

  مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت "خدایا بگذار تو را ببینم."

 ستاره ای درخشید....اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید "یک معجزه به من نشان بده"

نوزادی متولد شد....اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت ناامیدی فریاد زد "خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری"

در همین زمان خداوند پائین آمد و مرد را لمس کرد.

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 23:51  توسط افسونگر  | 


قانون موفقیت:

آنچه زندگی شما را کنترل میکند الهامات گذرا یا ایده های بکر نیستند بلکه این عادات روزمره ذهن شماست.....بهترین مددکار شما عادات خوب شماست پس قدرت این عادات را با تحریک آنها به کردار نیک حفظ کنید.عادات بد بدترین دشمنان شما هستند که موجب میشوند دست به کارهای خلاف باطن خود بزنید وبه شما آسیب برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 23:26  توسط افسونگر  | 


سلام دوستان

من کتاب هری پاتر ۷ رو به زبان اصلی خوندم....حالا هم می خوام چندتا خبر در مورد ماجراهای کتاب به شما بدم.......

۱.اسنیپ جای هری پاتر رو لو میده وهنگام انتقال هری ولدمورت به هری حمله میکنه!

۲. تو همون فصل اول ولدمورت استاد علوم مشنگهارو میکشه

۳.پدر دامبلدور به خاطر آزار دادن مشنگها تو آزکابان بوده و همون جا میمیره مادر دامبلدورم خواهر اونو به خاطر اینکه فشفشه بوده تو خونه زندانی کرده و خانواده دابلی همسایه هری اینا بودن!!!!!

۴.لوپین و تانکس دارن بچه دار میشن اما لوپین می خواد تانکس رو ول کنه برای همین حسابی با هری دعوا میکنه

۵. ولدمورت مودی رو میکشه.....اسکرمجیور هم کشته میشه....وزارت می افته دست مرگخوارها

۶.آر.اي.بي داداش سريوسه!!

بقيه شم بعدا...اگه سوالي درمورد ماجراهاي كتاب داريد حتي آخرش مي تونيد توي قسمت نظرها به من بگيد تا توي پست بعدي بنويسم

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386 ساعت 10:36  توسط افسونگر  | 


همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها  تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا ۱۰۰بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن . نيوتن فقط يك مربع ۱متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد: ۱...۲..۹۸..۹۹..۱۰۰ ، او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد : " سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست . تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت ۱متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،   من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 23:27  توسط افسونگر  | 


به نام خدا

سلام دوستان عزيز!


اين بار مي خوام درباره هري پاتر بنويسم.
به اينجا رسيديم كه اسنيپ به دامبلدور وفاداره و در بالاي برج ستاره شناسي به جاي كشتن دامبلدور يك طلسم غير كلامي رو به كار برده و دامبلدور رو از مهلكه دور كرده اما آيا اين اتفاقات روي برج قبلا توسط دامبلدور و اسنيپ برنامه ريزي نشده بوده؟؟!!
به نظر من كه يكي از مهم ترين نقشه هاي دامبلدور همين بوده.اينكه در يك موقعيت مناسب به طور غير واقعي بميره! چرا؟ به نظر شما زيركانه نيست كه دامبلدور به خواست خودش از ماجرا كنار گذاشته بشه و نقشه هاي ولدمورت رو كه تصور ميكنه قدرتمندترين دشمنش از صحنه كنار رفته رو بهم بريزه. ولدمورت فكر مي كنه ديگه كار هري تمومه چون بزرگترين حامي اون از بين رفته اما از اين آگاهي نداره كه در حقيقت گول خورده .دامبلدور همين اطرافه ...ديگه مي تونه بدون مزاحمت افرادي كه هميشه مي خواستن سر از كارش در بيارن مثل افراد وزارت خونه به دنبال باقي جاودانه سازها بگرده.همچنين بزرگترين سهم را در نبرد نهايي هري و ولدمورت داره چون نقشه هايي كه ولدمورت براي هري كشيده در صورت نبود دامبلدوره ولي دامبلدور هنوز هست.
به همين دليل ققنوس در بالاي برج ستاره شناسي به نجات دامبلدور نيومد.
به همين دليل بود كه دامبلدور هري رو با اينكه زير شنل نامرئي بود طلسم كرد تا هيچ حركتي نكنه و جلوي اسنيپ رو براي واقعي جلوه دادن مرگش نگيره.
دامبلدور به هري در اين باره چيزي نگفته بود جون كه هري هنوز قدرت بستن فكرشو در مقابل ولدمورت (در خواب) نداشت پس امكان لو رفتن ماجرا زياد بود.براي چي آواز ققنوس بعد از مرگ غير واقعي دامبلدور اينقدر آرامش بخش بود ،در حالي كه بايد از مرگ دامبلدور ناراحت باشه !
علت اينكه هري لحظه اي ققنوس رو در هنگام تشيع جنازه دامبلدور ديد چي بود؟
دامبلدور رو كه روي سنگ قبر ديديم و هري هم ققنوس رو ديد يعني ممكنه دامبلدور مثل اون موقع كه از دست وزارت توي كتاب 5 فرار كرد،دوباره همين كار رو تكرار كرده باشه؟!
به نظر من كه بعيد نيست.درسته من فكر مي كنم هري بايد توي كتاب آخر بيشتر از همه كتابها سختي بكشه تا جذابيت كتاب بيشتر بشه و خواننده براي قهرمان كوچك و تنهاي داستان بيشتر همراه بشه و دل بسوزونه ولي آيا هري از پس اين كار يعني يافتن جاودانه سازها و ازبين بردنشون برمياد؟ ديديم كه دامبلدور چه طور با دست كشيدن به سنگها و جادوهاي پيچيده تونست بر طلسمهاي ولدمورت غلبه كنه و وارد غار بشه.
آيا هري با باقي جاودانه سازها كه حتي نمي دونه دقيقا چي هستن مي تونه اين كارها رو تكرار كنه؟
مي شه گفت كه اسنيپ به هري كمك مي كنه اما آيا اسنيپ از دامبلدور قويتره يا حتي به اندازه اون قدرت داره؟ آيا به اندازه دامبلدور دلسوز و خيرخواه هريه؟ آيا مي تونه به اين مسئله كه هري پسر رقيبش بوده اهميتي نده؟از همه مهم تر آيا هري به اسنيپي كه ماجراي پيشگويي رو به ولدمورت گفته و دامبلدور رو كشته اعتماد ميكنه؟ من كه فكر نمي كنم براي همين دامبلدور بايد زنده باشه البته اگه زنده باشه من تقريبا مطمئنم كه يكي از قرباني هاي كتاب 7 خودش باشه.

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت 17:34  توسط افسونگر  | 


به نام خدا

سلام دوستان!

متن زير يك قطعه ادبي ايرلنديه:

May the road rise up to meet you

May the wind be always at your back

MAy the sun shine warm upon your face

And the rain fall spot upon your fields

And until we meet again

May God hold you in the palm of His hand

AN OLD IRISH VERSE

ايكاش جاده به ملاقات تو برخيزد،

ايكاش باد هميشه در پشت تو باشد و تو را ياري كند،

ايكاش درخشش خورشيد چهره ات را گرم كند،

و باران بر مزرعه هايت فرو ريزد،

و تا زماني كه ما دوباره يكديگر را ملاقات كنيم،

ايكاش خدا تو را در كف دستش نگاه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385 ساعت 12:12  توسط افسونگر  |